العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
232
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
ميدانست وليد او را خواهد كشت . مرد عرب از بارگاه خارج شد جلو درب برخورد به چند نفر كه ميخواستند پيش وليد بروند گفت ممكن است اين لباسهاى زردم را با لباسهاى سياه تو عوض كنم در ضمن از جايزهاى كه گرفتهام به تو نيز سهمى بدهم . آن مرد پذيرفت . مرد عرب جامه او را گرفته بر مركب خويش سوار شد بيابان بىپايان را در پيش گرفت . مرديكه لباس عرب را پوشيده بود گرفتار شد گردن او را زدند و پيش وليد آوردند وليد دقت كرده گفت اين آن مرد نيست برويد او را پيدا كنيد چابك سواران از پى او رفتند بعد از طى مسافت زياد به او رسيدند . همين كه مرد عرب آنها را ديد دست بچله كمان برد هر سوارى را با يك تير نشانه ميگرفت بالاخره چهل نفر از آنها را كشت بقيه فرار نموده پيش وليد آمدند و جريان را گزارش كردند . از شنيدن اين خبر وليد يك شبانه روز بيهوش بود . بعد از به هوش آمدن گفتند ترا چه مىشود گفت احساس يك ناراحتى ميكنم كه مانند كوه دلم را گرفته بواسطه دست نيافتن بر آن مرد عرب بارك الله چه بود ؟ ! خصال صدوق ج 1 ص 51 - هشام بن معاذ گفت وقتى عمر بن عبد العزيز وارد مدينه شد من بهمراه او بودم دستور داد منادى فرياد زند هر كس بر او ستم شده و يا از او حقى تضييع گرديده بيايد تا او را به حق خويش رسانم . حضرت باقر محمد بن على بن الحسين از جمله كسانى بود كه آمد مزاحم غلام عمر بن عبد العزيز اطلاع داد كه محمد بن على بر در خانه است دستور داد ايشان را وارد كنند . وقتى امام وارد شد ديد عمر بن عبد العزيز اشگهاى چشمش را پاك مىكند . فرمود چرا گريه ميكنى ؟ گفت از دست هشام براى اين و آن كارش . حضرت باقر فرمود عمر ! دنيا بازارى است كه بعضى از اين بازار سود